سفر مشهد
سلام نفس من 
چند روز پیش یکی از اقوام فوت کرده بود و من و شما رفتیم مشهد و بابایی چون کار داشت نتونست با ما بیاد خلاصه صبح روز چهارشنبه به سمت مشهد حرکت کردیم و ساعت نه اونجا بودیم تو مسجد بعد از خوردن میوه و چایی و بعد از اینکه خستگیت در رفت شروع به ناسازگاری کردی که بریم دردر و با صدای بلند داد میزدی بابا دردر 
عصر همون روز به خاطر شما نرفتم بهشت رضا و تو خونه با هم دیگه خوابیدیم .
صبح روز بعد هم همون برنامه دیروز رو تو مسجد پیاده کردی و کلا من از مراسم هیچی نفهمیدم .
تو این دو روز چون دور و برت شلوغ هم بود که دیگه کلا قاط زده بودی و به هیچ صراطی هم مستقیم نبودی .
تا اینکه بلاخره دیروز برگشتیم و من دیگه تصمیم گرفتم که تنهایی با شما مسافرت نرم عمرا

پسرم درسته بعضی اوقات از دستت ناراحت میشم و دعوات میکنم اما اینو بدون عاشقانه و دیوونه وار دوستت دارم 


سفر مشهد
